Logo

صفحه اصلي > سرمقاله > سایه‌ی سیاست بر روانِ جامعه

سایه‌ی سیاست بر روانِ جامعه


21 اردیبهشت 1405. نويسنده: monshi
سایه‌ی سیاست بر روانِ جامعه


تحلیل اضطراب در دوران گذار صدای ممتد اخبار در پس‌زمینه خانه‌ها، دیگر تنها گزارشِ وقایع نیست؛ بلکه به ضربانِ قلبِ مضطربی بدل شده است که در تار و پود زندگی روزمره رخنه کرده است.
احسان فلاحت پیشه/ ما معمولاً سیاست را در لایه‌های خشکِ قدرت، در تالارهای مجمع‌ها و در بازی‌های پیچیده دیپلماتیک جست‌وجو می‌کنیم؛ اما حقیقت این است که سیاست، نه در اتاق‌های دربسته، بلکه در لایه‌های عمیق روانِ انسان‌ها جاری است. هر تصمیم سیاسی، هر تغییر در ساختارهای قدرت و هر نوسان در معادلات بین‌المللی، لرزه‌ای است که مستقیماً بر ثبات روانیِ فردی و جمعی تأثیر می‌گذارد. بزرگترین دشمن روان انسان، «عدم قطعیت» است. ما موجوداتی هستیم که برای بقا، به پیش‌بینی‌پذیری نیاز داریم؛ نیاز داریم بدانیم فردا چه خواهد شد تا بتوانیم برای آن برنامه‌ریزی کنیم. اما در دوران‌های گذار و ناپایداری‌های سیاسی، این پیش‌بینی‌پذیری از میان می‌رود. وقتی سیاست از حالت «تولید ثبات» به سمت «مدیریت بحران» متمایل می‌شود، فرد جامعه به‌طور ناخودآگاه وارد حالت «بقا» می‌شود. در این حالت، ذهن دیگر به دنبال معنا، خلاقیت یا رویای آینده نیست، بلکه تمام انرژی خود را صرفِ مقابله با اضطرابِ لحظه‌ای و مدیریتِ نیازهای اولیه می‌کند. این یعنی فرسایش تدریجیِ ظرفیت‌های روانی جامعه؛ جایی که سیاست، نه با تغییرِ قوانین، بلکه با تغییرِ ماهیتِ «امید» در انسان‌ها، سرنوشت یک ملت را رقم می‌زند.
این فرسایش روانی، از مرزهای ذهنِ فرد فراتر رفته و به لایه‌های زیرینِ ساختار اجتماعی نفوذ می‌کند. وقتی ناپایداری سیاسی به یک «وضعیتِ دائمی» تبدیل می‌شود، جامعه با پدیده‌ای به نام «بحران اعتماد» مواجه می‌گردد. اعتماد، همان چسبِ نامرئی است که پیوندهای اجتماعی را مستحکم نگه می‌دارد؛ اعتماد به نهادها، اعتماد به فرآیندها و از مهم‌تر از همه، اعتماد به یکدیگر. اما در سایه سیاست‌های بی‌ثبات و عدم قطعیت، این چسب شروع به پوسیدن می‌کند. فرد، در تلاش برای محافظت از خود در برابر تهدیدهای احتمالیِ ناشی از تصمیمات کلان، به سمت «خودمحوریِ دفاعی» حرکت می‌کند. در این فضای مسموم، «دیگری» دیگر نه یک هم‌وطن یا شریک در ساختار اجتماعی، بلکه گاهی به عنوان یک رقیب برای منابع محدود یا یک تهدید برای امنیتِ شخصی دیده می‌شود. این شکافِ اجتماعی، به‌ویژه در میان نسل‌های مختلف، شکلی متفاوت از خود را نشان می‌دهد. اگر نسل‌های قدیمی‌تر ممکن است با «صبرِ تلخ» یا «انزوا» به مقابله با این اضطراب برخیزند، نسل جوان با وضعیتی میان «بی‌تفاوتیِ محافظه‌کارانه» و «اضطرابِ مهاجرت» روبرو است. برای جوانان، سیاست دیگر ابزاری برای ساختن آینده نیست، بلکه مانعی است که مسیرِ رسیدن به خودشکوفایی را مسدود می‌کند. این پدیده، نوعی «بیگانگی با آینده» را ایجاد می‌کند؛ وضعیتی که در آن فرد، پیوندی عمیق با زیست‌بوم سیاسی و اجتماعیِ خود احساس نمی‌کند. در نتیجه، جامعه‌ای که در آن اضطرابِ سیاسی، «هویتِ جمعی» را تحت‌الشعاع قرار داده، جامعه‌ای است که توانِ حرکت و تغییرِ سازنده را از دست داده و تنها در پیِ مدیریتِ روزمره‌یِ بحران‌هاست.
در لایه‌های عمیق‌تر، آنچه در سایه سیاست‌های متلاطم از دست می‌رود، چیزی فراتر از ثباتِ اقتصادی یا نظمِ اجتماعی است؛ ما با پدیده‌ای به نام «فرسایش امید» روبرو هستیم. امید، موتور محرکِ پیشرفت و پشتوانه اصلیِ تاب‌آوری در هر ملتی است. اما وقتی سیاست به جای آنکه بستری برای پیش‌بینی‌پذیری و رشد باشد، به منبعی برای تولید شوک‌های مداوم بدل می‌شود، امید به یک «کمال‌گراییِ غیرممکن» یا یک «رومانیسمِ تلخ» تبدیل می‌گردد. در چنین شرایطی، جامعه دچار نوعی «خستگیِ مزمنِ روانی» می‌شود؛ وضعیتی که در آن فرد، نه از تغییر می‌ترسد، بلکه از خودِ تغییر و از هرگونه حرکت رو به جلو، واهمه دارد. این یعنی جامعه‌ای که در آن «ایستایی» به عنوان تنها راهِ نجات از اضطرابِ ناشی از تغییر، پذیرفته شده است. در نهایت، باید به این واقعیت بازگشت که سیاست، هرگز پدیده‌ای ایزوله و جدا از زیستِ انسانی نیست. هر تصمیمِ کلان در پارلمان، هر تغییر در دکترین‌های دیپلماتیک و هر نوسان در قدرت، لرزه‌ای است که در اتاق‌های خوابِ مردم، در میزهای شامِ خانواده‌ها و در ذهنِ تک‌تکِ شهروندان بازتاب می‌یابد. سیاست‌مداران و تصمیم‌گیران نباید فراموش کنند که مدیریتِ یک کشور، تنها مدیریتِ منابع و ارقام نیست؛ بلکه مدیریتِ «احساسِ امنیت» و «احساسِ معنا» در جانِ ملت‌هاست. جامعه‌ای که در آن سایه سیاست، آرامش را می‌گیرد و اضطراب را جایگزین می‌کند، جامعه‌ای است که در حال از دست دادنِ پتانسیلِ خود برای آینده است. سلامتِ یک ملت را نباید تنها با شاخص‌های تولید ناخالص داخلی سنجید، بلکه باید با میزانِ «اعتماد به فردا» و «آرامشِ ذهنِ جمعی» ارزیابی کرد. زیرا بدون ثباتِ روانی، هیچ ساختار سیاسی و اقتصادی، قادر به حفظِ پویایی و شکوهِ یک تمدن نخواهد بود. سیاستِ موفق، آن است که بتواند از سایه‌های تیره و پرآشوب، به سوی روشناییِ پیش‌بینی‌پذیری و ثباتِ روانی، مسیر را هموار کند.

بازگشت