در سوگ کارگری که رد پایش در خاک مقدس ماند
سپیدارآنلاین: گروه اجتماعی

نامش عباس بود. نامی ساده، آشنا، از آن نامهایی که ریشه در فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم دارد. رجبی مشهود، فرزند اسماعیل. متولد اولین روز فروردین ماه سال ۱۳۱۴، در شهر کهن و پر رمز و راز همدان. بهار با او متولد شد، اما سرنوشت او را به خزانِ ابدی وصل کرد؛ خزانی که برای میهنش بهاری جاودانه آفرید.
عباس، از همان آغاز، زندگی سادهای داشت. نه در بستر ثروت متولد شد، نه مسیر تحصیلی پر زرق و برقی را طی کرد. سوادش در حد خواندن و نوشتن بود. همین، نشان میدهد که حتی در روزگارانی که آموزش و پرورش به آسانی امروز در دسترس نبود، او اهمیت دانستن را درک میکرد و تلاش کرد تا از قافله عقب نماند. همین میزان سواد، او را قادر ساخت تا در دنیای کار، جایگاه خود را پیدا کند.
سالها از عمرش را در شرکت کفش ملی گذراند. بله، یک کارگر ساده در یک کارخانه. شاید به نظر برخی، شغلی معمولی باشد، اما تاریخ گواهی میدهد که چرخهای این کشور، با دستان پرتوان همین کارگران چرخیده و میچرخد. عباس، نه یک مدیر بلندپایه بود، نه یک صاحب سرمایه. او از همان طبقهای بود که ستون فقرات اقتصاد جامعه را تشکیل میدهند؛ طبقهای که اغلب بیادعا، اما پرتلاش هستند. در این محیط کارگری، او حتماً درسهای بزرگی آموخته بود؛ درس نظم، درس دقت، درس امانتداری، درس رفاقت. درسهایی که بعدها در میدانی به مراتب سختتر، به کارش آمد.
سال ۱۳۴۱ ازدواج کرد. آغاز زندگی مشترک. مسئولیت بزرگ همسری. و در ادامه، شش فرزند؛ یک پسر و پنج دختر. شش دهان که باید سیر میشد، شش آینده که باید ساخته میشد، شش قلب کوچک که نیاز به محبت پدری داشت. تصور کنید بار سنگین این مسئولیت را بر دوش یک کارگر در دهههای چهل و پنجاه شمسی. این خود، یک جهاد بزرگ بود؛ جهاد برای تأمین معاش، جهاد برای حفظ کانون خانواده، جهاد برای تربیت نسلی که قرار بود آیندهساز این آب و خاک باشد. عباس رجبی مشهود، در این جهاد روزمره، سرافراز بیرون آمد. او در قامت یک پدر، در قامت یک همسر، نمونهای از همان مردهای اصیل ایرانی بود که شرافتشان را در گرو تلاش و فداکاری برای خانواده میدیدند.
اما جنگ شروع شد. غرش توپها، بوی باروت، خبر شهادت دوستان و همسایگان. ایران درگیر دفاعی مقدس شد. جوانان راهی جبههها شدند. اما عباس، دیگر جوان نبود. ۴۷ سال داشت. در سنی که بسیاری به فکر استراحت و آسایش بودند، در سنی که مسئولیت فرزندان در اوج خود قرار داشت، عباس تصمیم دیگری گرفت. او به عنوان یک بسیجی راهی جبهه شد.
این تصمیم در ۴۷ سالگی، یک انتخاب معمولی نیست. این انتخاب نشاندهنده عمق درک او از شرایط بود. او به بلوغی رسیده بود که میدانست دفاع از دین و وطن، محدود به سن و سال نیست. او میدانست که اگر امروز او نرود، شاید فردا خانوادهاش، فرزندانش، وطنش در خطر باشند. این مسئولیتپذیری عمیق، این حس تکلیف شرعی و ملی، عباسِ کارگر را به عباسِ بسیجی تبدیل کرد.
مقصد او شرق بصره بود، در قلب یکی از سختترین عملیاتهای جنگ: عملیات رمضان. عملیاتی در تابستان داغ جنوب، بر روی زمینی که در آن زمان به “میدان مین” شهرت یافته بود. عملیاتی که خط به خط آن با خون بهترین جوانان این مرز و بوم رنگین شد. عباس، در ۲۳ تیرماه ۱۳۶۱، در این معرکه حضور داشت. او در سن ۴۷ سالگی، با تجربهای از سالها کار و زندگی، پا به میدانی گذاشت که پایانش برای او، شهادت بود.
اما شهادت او یک تفاوت بزرگ داشت؛ عباس “جاویدالاثر” شد. پیکرش هرگز بازنگشت. شرق بصره، آن خاک تفتیده، او را در آغوش گرفت و برای همیشه پنهان کرد. جاویدالاثر شدن، غمی مضاعف است برای خانواده. نه مزاری برای زیارت، نه پیکری برای وداع، نه نشانی جز یک نام بر سنگ یادبود. اما از سوی دیگر، جاویدالاثر بودن، اوج فداکاری است. یعنی فرد به قدری در راه آرمانش ذوب شده که حتی جسمش نیز اثری از خود باقی نگذاشته است. عباس رجبی مشهود، با جاویدالاثر شدنش در عملیات رمضان، به نمادی از این فداکاری مطلق تبدیل شد.
زندگی او یک پیام روشن دارد: قهرمانان این ملت، لزوماً از میان افراد خاص یا طبقات ممتاز نبودند. بسیاری از آنها، کارگر بودند، کشاورز بودند، معلم بودند، دانشجو بودند؛ افرادی معمولی از دل جامعه که در لحظه نیاز، تصمیمی بزرگ گرفتند و جان خود را فدا کردند. عباس رجبی مشهود، کارگر شرکت کفش ملی، با آن ۶ فرزند و ۴۷ سال سن، ثابت کرد که ایثار، ریشه در قلبهای پاک و وجدانهای بیدار دارد، نه در موقعیت اجتماعی یا سن و سال.
امروز که از آن سالهای حماسه فاصله گرفتهایم، شاید داستان زندگی عباس تلنگری باشد برای همه ما. برای اینکه قدردان باشیم. برای اینکه بدانیم چه کسانی آسایش امروز ما را تضمین کردند. برای اینکه یاد بگیریم مسئولیتپذیری را، تلاش بیادعا را، و ایثار را. یاد عباس رجبی مشهود، آن کارگر همدانی، آن پدر دلسوز، آن بسیجی ۴۷ ساله و آن جاویدالاثر عملیات رمضان، برای همیشه در تاریخ این مرز و بوم زنده خواهد ماند. روحش شاد و راهش پررهرو باد.